تبلیغات
تاریخ نیوز

شیرمرد دیروز ،کفتار امروز (زبان حال قذافی)

جوان بیست و هفت ساله به همراه دوستش ایستاده بود و نگاه می کرد. مات و مبهوت مانده بود . پول های بی زبان بود که همچنان از دست های مرد خارج می شد و به جیب های گشاد آن طرف میز روانه می شد .این دلار ها ،پول بی زبان نفت بود ،از آنِ ملت گرسنه اش بود ، که انتظار می کشیدند کسی به آن ها در آن کویر آب و نان برساند،برای 96% مردمان بی سواد میهنش بود که به انتظار درس و کلاس و مدرسه می سوختند ، برای بادیه نشینان بلادش بود که چشم به راه آب و آبادنی بودند؛هنوز،مات مانده بود که چه راحت پولها و پولها می رفتند . سرش را بالا گرفت و در چهره بازنده قمار نگریست . نه باورش نمی شد این نامرد که با خونسردی تمام می باخت و می باخت ملک ادریس پادشاه کشور آفریقایی لیبی بود .

معمر قذافی که به همراه تعدادی از افسران دیگر در حال آموزش در یکی از کشورهای غربی به سر می برد ،امشب از روی کنجکاوی به این سالن قمار سر زده بود تا ببیند که چگونه یک عده تاراج می شوند و عده ای دیگر شبانه ره صد ساله می پیمایند . و حالا به عینه همه دنیا در برابرش تیره و تار گشته بود .

از همان جا بود که با خودش عهد کرد به محض برگشتن به لیبی رجاله های فاسد را از خاک وطنش پاک کند و آلودگی را از دل صحرای پر ستاره ی کویرش بزداید .و همین گونه هم کرد . سال 1969 بود که به همراه تنی چند از افسران انقلابی تومار زندگی پادشاه ادریس سنوسی را برچید و طرحی نو در انداخت. شبیه آن چه که ناصر در مصر علم کرده بود.

و اکنون بعد از گذشت 42 سال از آن زمان چه به سر شیر مرد دیروز آمده که نعره اش در کنام شیران و دلیران به خاموشی گراییده و همچون کفتاران قهقهه سر می دهد که من همانم که بودم ، اما چه سود هنوز هم همان خرابیهای قبلی هست.همان کودکان مظلوم در حسرت آموختنند، هنوز زنان و پیران امیدوار به نان و معاشند ، هنوز ..... بس است دیگر ،چشم ها به در خشک شد باید از دست ها و پاها بهره جست . باید گام در راه نهاد .شیر کفتار شده است .باید برخاست .ملت لیبی این پیام بزرگ را از دین عزیزش گرفته  و فهمیده است.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 اسفند 1389    | توسط: محمد عابدی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

یادی از جنگ به روایت یک کویتی اصیل !!!؟

امیر کویت ،شیخ جابر الاحمد الصباح که در دوران او ،کویت شاهد حوادث متعدد ناشی از پیروی از سیاست های آمریکا و ماجراجویی صدام در منطقه بود در خاطرات خود می گوید :" بعد از پایان جنگ ایران و عراق با حمایت کشور های عربی و برای تجلیل از مقاومت (!)صدام در برابر ایرانی ها، کنفرانس کشور های عربی در بغداد برگزار شد و همه سران عرب از این که صدام و عراق از خطر سقوط توسط ایرانی ها رهایی یافته بودند ،خوشحال به نظر می رسیدند ،البته این فرار به قیمت کمک های گسترده کشور های ثروتمند عرب و کمک های تسلیحاتی و تدارکاتی کشور هایی همچون مصر و اردن به دست آمده بود. شیخ جابر می گوید :" در پایان کنفرانس زمانی که میخواستیم عراق را به به مقصد کویت ترک کنیم ،صدام خود شخصا پشت فرمان اتومبیل ویژه بنز تشریفات نشست و هدایت خودرو را تا فرودگاه بغداد به عهده گرفت. در اتومبیل فقط من بودم و او ، در حالی که صدام سیگار برگ کوبایی بر لب داشت و فضای خودرو مملو از دود این سیگار شده بود . در بین راه به او گفتم : ان شاء الله در کویت منتظرش هستم و اولین سفر خارجی اش را به مقصد کویت داشته باشد. صدام هم با تکبیر جواب داد: کویت خانه ماست می آییم.منظور او را آن موقع نفهمیدم و وقتی در حال فرار از کویت در تابستان 1990 میلادی بودم متوجه حرف آن مردک متکبر خبیث شدم و در همان جا آرزو کردم به او در جنگ با ایرانی ها کمک نمی کردم . او نمک نشناس و نمک به حرام بود. " همراهان امیر کویت می گویند که صدام وقتی به کویت حمله کرد امیر کویت در خواب بود و با وضعیتی پریشان او را به خاک عربستان منتقل کردند .چند روز بعد از اشغال نظامی کویت توسط بعثی ها ، صدام ، شیخ جابر احمد الصباح را فردی عیاش و فاسد معرفی کرد و فیلمی از عیاشی های او را پخش کرد. صدام در پاسخ به این سوال خبرنگاران که چرا دیگر لباس نظامی نمی پوشد گفت : من در کویت مردی مقابل خود نمی بینم. اگر در جنگ با ایرانی ها لباس نظامی می پوشیدم ، به دلیل آن بود که آن ها مرد جنگ بودند. " شیخ جابر در انبوه کمک های مالی و تسلیحاتی و تدارکاتی کشورش به بعثی های جنایتکار تعدادی آمبولانس نظامی بنز که در آن ها شرایط یک بیمارستان صحرایی و حتی عمل های ابتدایی بودبرای حفظ جان فرماندهان عراقی در جبهه های جنگ با رزمندگان مسلمان عراقی خریداری کرد و به صدام و فرمانهانش اهدا نمود.اولین سرس از این آمبولانس ها به جبهه خرمشهر که در اشغال دشمن بود ارسال شد ، چرا که ایران خود را برای حمله به خرمشهر و بازپش گیری آن آماده می نمود. چند روز بعد از حمله قوای اسلام در عملیات بیت المقدس به بعثی های جنایتکار در جبهه گسترده خرمشهر آمبولانس اهدایی شیخ جابر به غنیمت رزمندگان اسلام درآمد  و بسیاری از  فرماندهان عراقی مجروح جبهه خرمشهر از شدت جراحت در نبرد با رزمندگان اسلام به هلاکت رسیدند.یکی از آخرین فرماندهان عراقی در جبهه بندر خرمشهر را نه با این آمبولانس ویژه بلکه با قایقی چوبی در حالی که یک پای این فرمانده قطع شده بود به جزیره ام الرصاص عراق در روبروی بندر خرمشهر انتقال دادند تا داغ استفاده از این تجهیزات پیشرفته بر دل صدامیان بماند. این خودرو که همینک به صورت مستعمل در مرکز فرهنگی دفاع مقدس خرمشهر نگهداری می شود ،متاسفانه در سالهای جنگ به خوبی از آن مراقبت نشد ؛ چرا که یکی از اسناد مهم تدارکاتی دشمن بوده است که توسط حامیان مرتجعش تهیه وبرای استفاده به جبهه های نبرد ارسال شده بود.در جریان جنگ تحمیلی همچنین شیخ فهد الاحمد ، براد ناتنی امیر کویت نیز با حضور در جبهه های عراق بند توپخانه را برای گلوله باران مواضع نیروهای رزمنده مسلمان ایرانی کشیده بود. شیخ فهد الاحمد که رییس شورای المپیک آسیا بود اولین مقام رسمی ومهم کویتی بود که در جریان اشغال کویت توسط بعثی ها به قتل رسید .
منبع روزنامه تهران امروز 30/11/89

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 اسفند 1389    | توسط: محمد عابدی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

آقا صادق تفرشی

دکتر ابراهیم باستانی پاریزی در کتاب خود (از پاریز تا پاریس) در ذیل سفرنامه عراق می‌نویسد: در کنار مسجد کوفه خرابه‌های ساختمان عظیم دارالاماره (قصر حکومتی) کوفه هنوز باقی است. این خرابه‌ها با پی‌های محکم پر پهنا بسیار دیدنی است؛ ظاهرا در همین دارالاماره بود که «حضرت امیر» علیه‌السلام فرمان می‌راند. در همین جا بود که «عبیدالله بن زیاد» فرمان قتل مسلم را داد، و بعد سر حضرت حسین علیه‌السلام را در محرم 61 هجری در برابر او در همین دارالاماره قرار دادند. در 64 هجری بود که «مختار ثقفی» به کمک مردم کوفه انقلاب کرد و به همراهی بیست هزار تن ایرانی، 48 هزار تن از مسببین حادثه کربلا را کشت؛ فرمانهای مختار هم در همین دارالاماره صادر و اجرا می‌شده است. سه سال بعد «مصعب بن زبیر» از مکه به کوفه آمد و مختار را مغلوب ساخت و او و همه اطرافیانش را کشت، و در 67 هجری بر همین دارالاماره مستولی گشت. 5 سال بعد (72 هجری) «عبدالملک مروان» خود به کوفه آمد و کلک مصعب را در همین جا کند. بدین ترتیب ظرف ده سال این دارالاماره ناظر آشفته‌ترین اوضاع روزگار بوده است. می‌گویند وقتی عبدالملک بر تخت کوفه نشسته بود و سر مصعب را بر سپری در مقابلش نهاده بودند، پیرمردی (گویا عبدالملک عمرواللیثی) نزد عبدالملک آمد و شعری به عربی خواند که عبرت‌آموز عبدالملک باشد؛ این شعر را بعدها یک شاعر ایرانی (آقا صادق تفرشی) به این صورت ترجمه کرد:

نادره پیری ز عرب هوشمند.....................................گفت به عبدالملک از روی پند
زیر همین قبه و این بارگاه...................................روی همین مسند و این دستگاه
بر سپری چون سپر آسمان.................................تازه سری بود و از آن خون چکان
سر که هزارش سر و افسر فدا.......................................صاحب دستار رسول خدا
دیدم و دیدم که ز ابن زیاد....................................دید و چها دید؟ که چشمم مباد!
کار به مختار چو چندی فتاد....................................دستخوشش شد سر ابن زیاد
از پس چندی سر آن خیره‌سر..........................................بُد برِ مختار به روی سپر
باز چو مصعب سر و سردار شد..................................دستخوش او سر مختار شد
و این سر مصعب بود ای نامدار.......................................تا چه کند با سر تو روزگار
حیف که یک دیده بیدار نیست.................................هیچ کس از کار خبردار نیست
نه فلک از گردش خود سیر شد...................................نه خم این طاق سرازیر شد
مات همینم که درین بند و بست..............این چه طلسمی است که نتوان شکست

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 بهمن 1389    | توسط: محمد عابدی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

برگی ازعبرتهای تاریخ مصر

در آیه 92 سوره یونس  خطاب به فرعون آمده که "امروزبدنت را از آب نجات می دهیم تا عبرتی برای آیندگان باشی "

اما آیندگان (که یکی از آنان جناب حسنی مبارک حاکم فعلی مصر است ) انگار عبرت نمی گیرند .فرعون با ان همه ظلم و جنایت و ادعای خدایی که داشت  وقتی در نیل غرق می شد ،به وحدانیت خدا اقرار نمود واز اعمال گذشته اش توبه کرد .اما چه سود که دیگر در رفع عذاب اثری نداشت . و حتی باعث عبرت دیگران شد و جسد بزرگش به ساحل افکنده شد . احتمالا خداوند در عذابش تخفیفی داد که جسدش طعمه ماهیان دریا نشود. امروزه جسد مومیایی یکی دو تن از فراعنه قدیم در موزه های غرب موجود است واحتمال قوی در این است که یکی از آنها همین فرعون زمان نبوت موسی (ع) باشد .

واکنون به این فرعون معاصر(مبارک ) یادآوری می شود که توبه دیر هنگام چه سودی دارد غیر از عبرت شدن برای دیگران .  ظلم و فساد دیگر به پایان رسیده و ملت هشیار مصر دیگر فرصتی برای مزدوران نخواهد داد

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 بهمن 1389    | توسط: محمد عابدی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

"بنیتو " رییس " فاشی دی کومبا تیمانتی "

 

در سا ل 1919 گروهی در ایتالیا تشکیل شد که از سربازان خلع سلاح شده و افراد بیکار تشکیل شده بود . رهبر این گروه که بعدا به فاشیست ها معروف شدند ،بنیتو موسولینی نام داشت.

او که در سال1883 متولد شده بود ،ابتدائا به کارهای مختلفی پرداخت .اما خوب بلد بود با سخنرانی های آتشینش همه را به جوش و خروش وادارد .نام گروهش "فاشی دی کومبا تیمانتی "به معنای گروههای جنگجو بود و کار عمده شان این بود که در هر جا که لازم باشد،و فرصتی پیش آید به سوسیالیست ها و رادیکال ها حمله برند.چاپخانه های روزنام ها وانجمن های سوسیالیست ها در معرض حمله های آنان بود .

فاشیست ها در زیر رهبری موسولینی توانستند دو چیز متضاد را با هم سازش دهند و جمع کنند . اول و مهمتر از همه آن که آنها با سوسیالیسم و کمونیسم دشمن بودند و به این جهت هواداری طبقات ثروتمند و مالک را برای خود جلب کردند .به این قرار فاشیسم اختلاطی شگفت انگیز بود که می شد ان را به انواع مختلف تفسیر کرد یعنی در حالی که اصولا یک نهضت سرمایه داری بود شعار هایی را فریاد می کشید که برای سرمایه داری خطرناک می نمود و از این راه عناصر و اشخاص گوناگونی را در لابلای تشکیلات خود گرد می آورد .ارتش رسمی ایتالیا هم با فاشیست ها بسیار دوستانه رفتار می کرد .این گونه بود که روز بروز قدرتشان افزون می گشت .موسولینی خود در سال 1920 می گفت :"فاشیست ها به هیچ اصل ثابتی بسته نیستند ،آنها دائما به سوی یک هدف پیش می روند و آینده از آنِ مردم ایتالیا خواهد بود. "

و در سال 1922 درست یک ماه پیش از "حرکت به سوی رم " گفت :"برنامه ما خیلی ساده است ما می خواهیم بر ایتالیا حکومت کنیم ."

از نشانه ها و علامات آنها می شود نکاتی را دریافت. علامت فاشیست ها یکی از علائم دوران امپراطوری قدیم رم بود که معمولا آن را پیشاپیش امپراطوران و روسای رم حرکت می دادند .این علامت یک دسته چوب بود که تبری هم در وسط آن ها قرار داشت .سلام فاشیستی که "فاشیستا "نام دارد سلام قدیمی رومی است که به هنگام سلام دست راست را بالا می آوردند وبا بازوهای کشیده سلام می دادند.

شعار آن ها مثل امپراطوران قدیمی رم " بی گفتگو اطاعت " نام داشت.فاشیسم علنا خشونت را می ستود و ترویج می کرد نمایندگان مخالفشان در پارلمان را با کتک خوردن و توهین در سلک هواداران خود می ساختند.در سال 1924 قتل "جیاکومو ماتئوتی گ که در پارلمان بر ضد فاشیست ها سخن رانده بود ،اروپا را تکان داد و اگر چه قاتلانش در دادگاه محاکمه شدند ولی در عمل مجازات نشدند.

دستور موسولینی این بود که "باید زندگی بر مخالفان دشوار گردد"

و این چنین موسولینی دیکتاتور مطلق العنان ایتالیا شد.او جاه طلبی ها فرامرزی هم داشت که همه را در سخنرانی های پرشور خود عنوان می نمود .او دردسر پاپ را هم با مذاکره با واتیکان حل نمود .در سال 1926 "قوانین استثنایی "در مورد مخالفان دولت به تصویب رسید که قدرت فوق العاده ای به دولت می داد و از آن پس دیگر عملیات غیر قانونی لازم به نظر نمی رسید.با این قانون تا سال 1932 تعداد 10044 نفر به دادگاههای مخصوص کشانده شدند .جزایر "پونزا "، "ونتولن" و" تره میتی" برای تبعید محکومان سیاسی معین گردید که با وضع بسیار بدی در آن ها به سر می بردند .

به نظر می رسید که این مدل حکومت "دیکتاتوری " به مذاق اروپایی ها خوش آمده بود چون بعد از آن بود که کشور هایی هم مثل آلمان و اسپانیا به دام آن افتادند.

عاقبت جنگ جهنی دوم از زیاده طلبی این رهبران مهار گسیخته به راه افتاد و دهها میلیون انسان را به کشتن داد و آن شد که نباید می شد .امروزه دیگر آن انسان نما ها زنده نیستند تا نام بشریت را زیر سوال ببرند اما آیا مرام ها ،شعارها و اندیشه های شان هم معدوم شده اند یا خیر ؟

منبع:نگاهی به تاریخ جهان نوشته جواهر لعل نهرو.

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 آبان 1389    | توسط: محمد عابدی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

دراتاق زیر شیروانی با دکتر!

یک ماه پیش با او گرم گرفته ،خود را یک انقلابی و مخالف حکومت معرفی کرده بود .اما حالا ،محبوس در این اتاقک زیر شیروانی فهمیده بود که او معاون وابسته نظامی سفارتخانه بوده است.

دکتر سو ن یات سن فرزند یک روستایی در چون هونگ و فارغ التحصیل پزشکی به خیال جمع آوری پول و اسلحه برای مبارزه با ارتش امپراطوری چین  به لندن آمده بود.ودر خانه یکی از دوستان انگلیسی اش اقامت کرده بود که توسط عمال سفارتخانه رودست خورده و دستگیر شد . بعد از آن بود که به اتاقکی در زیر شیروانی سفارت چین در لندن برده شد .

معاون وابسته نظامی سفارتخانه با خونسردی به او گفته بود ؛آن ها او را به شکل مخفیانه داخل چمدانی گذاشته و به چین باز خواهند گرداند. سو ن یات سن در  آن اتاق کوچک به فکر رهایی خود بود .

روزی سو نیات سن با زنی که خواهر آنارشیست معروف روسی بود و در انگلستان به حال تبعید به سر می برد به شکل تصادفی آشنا می شود .آو و برادرش در منزل روبرو اقامت داشتند. سو نیات سن از زن خواهش می کند ماجرای گرفتاری او را به اطلاع دوستش دکتر کانتلی برساند .

و بعد از آن ماجرا ها پشت سر هم اتفاق افتاد ،دکتر کانتلی جریان را به پلیس خبر داد و از طریق روزنامه ها مردم را در جریان وضع سون یات سن قرار می دهد.موضوع در مجلس انگلستان مطرح می شود و در نهایت لرد سالیسبوری نخست وزیر ،سفیر چین را احضار کرد و برای پایان دادن به غوغا خواستار آزادی زندانی سیاسی (سون یات سن )گردید .

و بدین ترتیب سو ن یات سن زندانی زندان چین در لندن ،بعد از سه هفته اسارت آزاد گردید در حالی که در اوج معروفیت قرار داشت .

ماکسیم گورکی در مورد این واقعه نوشت "بالاخره انسانیت پیروز شد".

 

سو ن یات سن که در تمام اروپا معروف شده بود مخفیانه وارد چین شد و حزب کئومین تانگ را پایه گذاری کرد .شاخه این حزب در ژاپن جوانان مشتاق چینی را که برای تحصیل به آن جا رفته بودن ،جذب نمود یکی از این جوانان چیان کای شک بود ( وی بعدها از دشمنان سرسخت مائو تسه دوتگ شد )

انقلاب مردمی چین به رهبری سو نیات سن درماه اکتبر سال 1911 به ثمر نشست و پیروز شد .مجمع نمایندگان از 18 ایالت تشکیل شد و دکتر را به ریاست جمهوری برگزید.شانگهای پایتخت این جمهوری نوپا بود که امپراطوری پویی را از سلسله منچو منقرض نمود.

رییس این کشور چهارصد میلیونی (جمعیت چین آن روز ) سه هفته در اتاقک زیر شیروانی زندانی بوده است و هرگز گمان نمی برد که از این زندان خلاصی یابد چه رسد به این که رییس جمهور شود.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 آبان 1389    | توسط: محمد عابدی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

پایان سفرِمرد جاده ها (آخرین روزهای سید جمال الدین اسد آبادی 1314-1254ق)

 

سید جمال عکس شاگرد سرافراز خود (میرزا رضا کرمانی )که بالای دار بود ،را  دید و با صدایی اندوهگین اما شور آفرین به دوستانش گفت :"ببینید !او را بالاتر از خود جای داده اند تا اشاره ای باشد که دیگران از او پست تر ند "

مرد چهار فصل بعد از آن  به دستور  سلطان عبدالحمیددر خانه ای در استانبول ،بازداشت شد .تعدادی نگهبان خانه اش را تحت نظر گرفتند .با این بهانه که می خواهند از جان او پاسداری کنند .سلطان بیشتر از هر کس از سید جمال هراسان بود .در همه جا پیچیده بود که او رمان قتل ناصرالدین شاه را داده است .و سلطان با خود می اندیشید که از کجا معلوم اندیشه قتل او را در سر نپرورانده باشد ،اما مانده بود که با او چه کند . نه توان راندنش را داشت و نه جرئت از میان بردنش را . زیر شار دولت ایران هر روز تصمیم تازه ای می گرفت ،اما اراده به انجام رساندن هیچ تصمیمی را نداشت.

مرد جاده ها آکنده از اندوه و تنهایی هم چنان در قفس طلایی خود زندانی بود .احساس می کرد که به پایان راه رسیده است .دیگر کسی به سراغ او نمی آمد .با آن همه شور و هیجان ،با آن اندیشه های بلند و آن همه آرزو های دراز هیچ گاه این همه احساس تنهایی و نا امیدی نکرده بود .حتی در سخت ترین روز های مبارزه با استعمار ،در هندوستان ،افغانستان،و یا در مصر و ایران .تا به حال آزاد و رها بود و پا در راه ،اما اکنون ،پرنده ای بود بال و پر شکسته .اندوه و تنهاییش آن قدر عمیق بود که دست به قلم برد و غم انگیز ترین نامه عمرش را نوشت :

"من در موقعی این نامه را به دوست عزیز خود می نویسم که در محبس محبوسم و از ملاقات دوستان خود محرومم. نه انتظار نجات دارم و نه امید حیات . نه از گرفتاری متالم و نه از کشته شدن متوحش . خوشم بر این حبس و خوشم بر این کشته شدن . حبسم برای آزادی نوع (هم نوعان )،کشته می شوم برای زندگی قوم . ولی افسوس می خورم از این که کشت های خود را ندرویدم . به آرزویی که داشتم نایل نگردیدم .شمشیر شقاوت نگذاشت بیداری ملل مشرق را ببینم .دست جهالت فرصت نداد صدای آزادی از حلقوم امم مشرق بشنوم . ای کاش من تخم افکار خود را در مزرعه مستعد ملت کاشته بودم !چه خوش بود تخم های بارور خود را در زمین شوره زار سلطنت فاسد نمی نمودم .آن چه در آن مزرعه کاشتم به نمو رسید ،هر چه در این زمین کویر غرس نمودم ،فاسد گردید . در این مدت هیچ یک از تکالیف خیرخواهانه من به گوش سلاطین مشرق زمین فرو نرفت.همه را شهوت و جهالت مانع از قبول گشت .

امیدواری ها به ایرانم بود ،اجر زحماتم را به فراش غضب (جلاد ) حواله کردند . با هزاران وعده و وعید به تراکیا (ترکیه )احضارم کردند ،این چنین مغلول و مقهورم نمودند غافل از این که انعدام صاحب نیت ،اسباب انعدام نیت نمی شود. صفحه روزگار حرف حق را ضبط میکند.

باری من از دوست گرامی خود خواهشمندم این آخرین نامه را به نظر دوستان و هم مسلمانان ایرانی من برسانید و زبانی به آن ها بگویید شما که میوه رسیده ایران هستید !برای بیداری ایران دامن همت به کمر زده اید ،از حبس و قتال (کشته شدن ) نترسید ،از جهالت ایرانی خسته نشوید ،از حرکات مذبوحانه سلاطین متوحش نگردید. با نهایت سرعت بکوشید ،با کمال چابکی کوشش کنید . طبیعت با شما یار است و خالق طبیعت ،مددکار.

سیل تجدد به سرعت به طرف مشرق جاری است ،بنیاد حکومت مطلقه منعدم شدنی است .شما تا می توانید در خرابی اساس حکومت مطلقه بکوشید . نه به قلع و قمع اشخاص .شما تا قوه دارید در نسخ عاداتی که میانه سعادت و ایرانی ،سد سدید (استوار )گردیده کوشش نمایید ،نه در نیستی صاحبان عادات ،هر گاه بخواهید به اشخاص مانع شوید وقت شما تلف می گردد . اگر بخواهید به صاحب عادت سعی کنید ،باز آن عادت دیگران را بر خود جلب می کند . سعی کنید موانعی را که میان الفت شما و سایر ممالک شده ،رفع نمایید . گول عوام فریبان را نخورید "

مرد جاده ها دیگر نمی توانست لباس های گوناگون بپوشد و خود را پشت نام های مختلف پنهان کند . او اکنون خود خودش بود مردی شصت ساله و ایرانی که کودکی هایش را در کوچه باغ های روستایش -اسد آباد – به جا گذاشته بود ،بزرگسالی اش را در آغوش جاده ها و دریاها سپری کرده بود و اکنون دیگر هیچ جاده ای به روی او آغوش نمی گشود ،مگر جاده یکطرفه مرگ. مرگی ناجوانمردانه ،در حالی که یک عمر برای پاس داشتن زندگی جنگیده بود .چهار سال ،تنها چهار سال کافی بود که سید جمال زنده بماند و به بار نشستن نهال آرزوهایش را ببیند . نهالی هر چند کوچک و شکننده که با امضای فرمان مشروطیت به دست شاه پا گرفت ،اما تقدیر چنین بود که او با مرگی مرموز از دنیا برود.در شبی مشکوک ،به درد دندان دچار شد . درد آن چنان بالا گرفت که خدمتکارش را به دنبال پزشک فرستاد .خدمتکار که خود از مامور های مخفی سلطان بود به سراغ پزشک ویژه سلطان رفت تا مرگ سید جمال هم چنان در پرده ابهام باقی بماند . همان گونه که بسیاری از فراز و فرود های زندگی اش هم چنان راز آلود باقی مانده است .

از درد به خود می پیچید که پزشک از راه رسید  کیف خود را باز کرد دارویی از آن بیرون آورد به دهان او مالید و سراسیمه از خانه بیرون رفت .

درد بالا گرفت ،اما هیچ کس نمی توانست به او کمک کند.دیگر از هیچ کس کاری بر نمی آمد خانه او زیر نظر ماموران سلطان قرار داشت و رابطه اش با همه دوستان و آشنایان بریده شده بود . نه یار و همدمی داشت و نه همسر و فرزندی .دردی جان گداز به پاداش همه تلاش ها و مبارزه هایش.

ظهر روز بعد ،دیگر به سختی نفس می کشید. نفس هایی همچون آخرین شعله های یک شمع ،بلند و کشیده. شمعی که هستی خود را برای روشنایی بخشیدن به دیگران ،چکه چکه نثار کرده بود.

دو نفر لالای ( غلامانی که برای حفظ راز زبانشان را می بریدند )سیاه،شبانه از سوی سلطان به خانه سید جمال آمدند . جنازه او را شست و شو دادند ، در تابوت گذاشتند و به گورستانی دور افتاده بردند و به خاک سپردند .مرگ سید جمال اگر چه غم انگیز بود ،اما شور و ولوله ای در جهان انداخت .او در طول عمر کوتاه خود آن چنان تاثیرگذار بود که تاریخ بسیاری از کشور های اسلامی را تغییر داد .با حرف های آگاهی بخش خود ،مردم بسیاری را اگاه و هوشیار ساخت و از همه مهم تر در فکر و اندیشه دینی تحولی به وجود آورد .با نگاه تازه ای که به دین داشت و با اندیشه دینی و شخصیت آرمانی اش با آن حقیقت گویی و حقیقت جویی که در وجودش نهفته بود . همان صفت هایی که باعث شد بسیاری از مسلمانان او را به عنوان الگویی برای مبارزه برگزینند.

قرن نوزدهم رو به پایان بود . سید جمال با آن که در این قرن زیسته بود ،اما اندیشه های اصلاح گرایانه اش متعلق به قرن آینده بود . بسیاری از کشورهای مسلمان در این قرن به استقلال رسیدند سید جمال با روزنامه هایش ،شمس النهار در افغانستان،عروه الوثقی و ضیاءالخائفین در لندن بذر انقلاب را در ممالک اسلامی می کاشت .در طول عمرش بیش از پانصد نامه در رابطه با اوضاع جهان اسلام و راه های مقابله با استعمار انگلیس به بزرگان و علماء نگاشت که تنها یکی از آن ها ( نامه به مرجع تقلید شیعیان در نجف ) منجر به صدور اعلان فتوای معروف حرام بودن استعمال توتون و تنباکو شد .در مصر انجمن وطنی را تاسیس نمود که در عرض ده ماه تعداد اعضای آن بالغ بر بیست هزار نفر گردید و تنها یک مورد از ممنوعات انجمن، منع استفاده از کالای خارجی بود.همه این کار ها دلهره و اضطراب بر پیکره استعمار پیر انگلیس وارد می نمود و آنها را با خود دشمن می ساخت .

او تنها مرد سیاست نبود بلکه صاحب اندیشه و تفکر بود،با هوشی سرشار و استعدادی درخشان . دیدگاه های فلسفی غرب را به خوبی می شناخت و آن ها را به نقد می کشید .نوشته های بسیاری در این باره از خود به جا گذاشت .از همه این ها گذشته  در عالم اخلاق و عرفان و دیانت نیز استخوان ریز کرده بود و از دروغ و دورویی ،بیزار . همیشه خداوند را به یاد داشت و در همه کارها به او پناه می برد .

مرد جاده ها به پایان سفر خود رسیده بود.  مردی با پیشانی بلند ،گیسوی چین چین تا بن گوش ،بینی خوش ترکیب ،ریش فلفل نمکی ،اندام کوتاه ،چشم های سیاه و انگشتان نازک و خوش نما . مردی با صدای شور آفرین که در فضا طنین انداز ماند و جسمی که در یکی از خاموش ترین گورستان های استانبول آرام گرفت ،درست پای یک درخت سرو بلند ، سروی همچون خود او آزاده و رها.

جسد سید جمال تا پنجاه سال پای همان درخت سرو باقی ماند تا این که افغانی ها استخوان های او را از دولت ترکیه طلب کردند ،چرا که آن مرد آزادیخواه را از آن ِ خود می دانستند . اکنون همه کسانی که روزی او را از خاک خود رانده بودند ،استخوان هایش را از آن ِ خود می دانستند.

استخوان های سید جمال را از گور بیرون آوردند و با یک هواپیما به افغانستان بردند .غافل از این که اندیشه های او مرز های جغرافیایی را درهم خواهد درنوردید و در کشورهای اسلامی شور و ولوله ای به پا خواهد کرد .

منبع:کتاب سید جمال الدین اسد آبادی نوشته محمد کاظم مزینانی

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 مهر 1389    | توسط: محمد عابدی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

اگر

اگر بخواهیم فرزند این دنیا باشیم ،اگر بخواهیم زنده باشیم ،اگر بخواهیم فعالیت وتلاشمان به ثمر برسد ،و اگر دوستدار خلودیم ،باید منظم کار کنیم .بَلبَشو بی نظمی ،جز فنا در این دنیا ،نتیجه ای ندارد.
امام موسی صدر 7/7/1344
احتمالا مرورگرتان قادر به نمایش این تصویر نیست!

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 مهر 1389    | توسط: محمد عابدی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

قربانیان انقلاب های دنیا


 

انقلاب انگلیس :1660 – 1642 صد هزار نفر.جمعیت آن روز انگلیس پنج میلیون نفر (یک پنجم جمعیت کشور)

انقلاب آمریکا : 1783 – 1775.بیست و پنج هزار نفر.جمعیت آن روز آمریکا دو و نیم میلیون نفر.(یک دهم جمعیت)

انقلاب فرانسه : 1815 – 1789 . یک میلیون و سیصد هزار نفر.جمعیت آن روز فرانسه ،سی و شش میلیون نفر . (یک بیستم کشور )

انقلاب مکزیک : 1934 – 1905 .دو میلیون نفر .از جمعیت هفده میلیون نفر .حدود یک دهم کشور )

انقلاب روسیه : 1939 – 1905 .حدود شانزده میلیون نفر .از جمعیت صد و شصت میلیونی .(یک دهم کشور )

انقلاب چین : 1976 – 1949 ،شصت میلیون نفر از جمعیت ششصد میلیونی (یک دهم کشور )

انقلاب کامبوج ( خمر های سرخ 1979 – 1975 ) حدود دو میلیون نفر از جمعیت هفده میلیونی . (حدود یک سوم جمعیت کشور) !!

منبع روزنامه سال ایران

احتمالا مرورگرتان قادر به نمایش این تصویر نیست

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 مهر 1389    | توسط: محمد عابدی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

فنا خسرو رو به فنا ؟

در سال 344 ه –ق مردی از تبار دیلم (نام قدیم گیلان ) به بازدید تخت جمشید فارس شتافت .در نگاهش شگفتی و حیرت از عظمت حکومت ساسانیان موج مزد .همراهانش بدو گفتند پادشاهان ساسانی دو پایتخت داشتند؛یکی تخت جمشید برای زمستان ها و دیگری تیسفون برای تابستان ها .او با شگفتی محو تماشای ستون های کاخ پر عظمت گذشتگان شده بود و در دل آرزو کرد که چنین حکومتی داشته باشد.

او فنا خسرو (عضدالوله )دیلمی از سلسله آل بویه و حاکم شیراز بود.

وی در سال 324 در اصفهان متولد شد قبل از آن پدرش حسن (رکن الدوله) و عموهایش علی (عماد الدوله ) احمد (معز الدوله )توانسته بودند با کمک شمشیرشان اولین دولت شیعی ایران زمین را تاسیس کنند .و حتی ده سال بعد موفق به تسخیر بغداد شدند .حسن در ری ،علی در شیراز و احمد در بغداد حکم می راندند .

اما علی پسری نداشت که بعد ازخود او را به حکومت تعیین کند .از این رو فنا خسرو را ولیعهد خود نمود

و در سال 338 ق بعد از مرگ عمو ،برادر زاده به تخت فرمانروایی جلوس کرد .تا این جا همه چیز روی روال بود و به خوبی می گذشت عضد الدوله هم به آبادانی و خدمت در فارس مشغول بود ولی آن جاه طلبی ذاتی رهایش نمی کرد .پدرش حاکم ری ،همواره به او توصیه می کرد تا هوای خاندان آل بویه را داشته باشد و در حریم آنها وارد نشود.

اما احمد (معز الدوله ) در سال 356 در بغداد در گذشت و جانشینش عز الدوله نتواست بین شیعه و سنی تعادل برقرار کند و شهر در آشوب شد .هرج و مرج در بغداد غوغا می کرد عز الدوله از عمو زاده اش فنا خسرو کمک خواست .عضد الدوله در سال 364 وارد بغداد شد اما حکومت را از آن ِخود کرد و عزالدوله را به زندان انداخت.و در سال 367 در بغداد تاجگذاری کرد و به آرزویش رسید که شیراز پایتخت زمستانی و بغداد پایتخت تابستانی اش باشد اما وی قبل از آن برای تحکیم قدرتش دستور قتل عز الدوله را صادر نمود.

وی در سال 370 مجبور شد !به همدان لشگر کشی کند تا برادرش فخر الدوله را که از او اطاعت نمی کرد ،ادب کند فخر الدوله گریخت وبه گرگان نزد قابوس وشمگیر رفت و همدان به دست فنا خسرو افتاد .

اکنون دیگر فنا خسرو عضد الدوله دیلمی پادشاه بزرگی بود ،ولی صدحیف و هزار حیف که اجل مهلتش نداد ودر سال 372 مرد .او فقط 48 سال داشت .

وطرفه این که قبل از مرگ مدام این آیه قرآن را زمزمه می کرد "ما أغنی عنّی مالیه . هَلَکَ عنّی سلطانیه):مال من ،مرا سودی نبخشید . قدرت من از کف برفت. .. شگفتا از این تاریخ که چه عبرت ها در دل خود دارد .

منبع :عضد الدوله نوشته محمود طاهر احمدی

 

 

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 24 مهر 1389    | توسط: محمد عابدی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

ملیجک

امینه اقدس همسر ناصرالدین شاه ،برادری داشت به نام میرزا محمد خان که وی از پیشخدمت درگاه سلطان بود.وی از همسر اولش بهجت الملوک ،دو پسر داشت به نام غلامعلی خان و غلامحسین خان.یکی از روزها امینه اقدس برادر زاده هایش را به حضور شاه آورد.شاه در نظر اول محبتی شگفت از غلامعلی خان بر دل گرفت و امر کرد تا طفل را که سه سال داشت در اندرون نگه دارند .هر روز مهرش در دل شاه افزون می شد تا آن جا که عزیز سلطان خوانده شد ولی شاه به اعتبار پدر به او "ملیجک " خطاب می کرد .چند تن کلفت و کنیز سیاه در خدمتش گماشتند و30 غلام بچه به عنوان همبازی برایش برگزیدند .چون کسی دراتاق بازی او پا می نهاد می پنداشت که به دکان اسباب بازی فروشی رفته !دو پرستار یکی سپید روی به نام جوجوغ و دیگر سیاه پوست موسوم به گل چهره پیوسته مراقبش بودند .شاه را با آنان لطفی خاص بود و هر دو مورد ملاحظه و تملق اهل اندرون بودند .عبد الله خان و آقا بشیر ،خواجه سرایان مخصوص او خوانده شدند.12 فراش سرخ پوش با یقه و سر دست یراق دوزی از سن نه تا دوازده سال فرمانش را می بردند .یک دسته موزیک  که نوازند گان آن نیز نابالغ انتخاب شده بودند ،به سرپرستی میرزا علی اکبر خان مزین الدوله نقاشباشی که از هنر موسیقی نیز بهره داشت در اختیارش بود. 50 سرباز زبده گارد مخصوص او را تشکیل می دادند و ارشد الدوله که در آغاز مشروطیت در ورامین کشته  شد ریاست آنان را داشت .

مهدی قلی خان مجدالدوله که در پیشگاه شهریاری سخت گستاخ بود و اغلب شاه را تو خطاب می کرد برایم نقل کرد :" آن هنگام که ناصر الدین شاه دیوانه وار به عزیز السلطان مهر می ورزید روزی در خلوت به او گفتم : "تو که فرزندان و نوه های زیبا و دوست داشتنی زیاد داری چرا به کودکی زشت و زرد رو و الکن دل بسته ای  و با همه قدرت و وقار اختیار از کف نهاده ای ؟" شاه از گوشه چشم زمانی در من نگریسته گفت " اگر جز تو هر کسی این سوال را از من کرده بود سخت مجازات می شد ولی به تو می گویم که خود نیز به راستی دلیل آن را نمی دانم شاید از آن جا که می باید کسی بدون چند یا لااقل یک عیب نباشد خداوند مهر ورزی به ملیجک را عیب من قرار داده است و در محبتش بی اختیارم ساخته . بارها خواسته ام از خواسته اش بگذرم ولی نه تنها نتوانسته ام از او دل برکنم بلکه بیشتر به وی مایل گشته ام "                       

منبع: کتاب یادداشت هایی از زندگانی خصوصی ناصر الدین شاه       

نوشته شده در تاریخ جمعه 23 مهر 1389    | توسط: محمد عابدی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

یادی از کوروش

کوروش یکی از کسانی بود که گویا برای فرمانروایی آفریده شده اند و به گفته امرسون ،همه مردم از تاجگذاری ایشان شاد می شوند .روح شاهانه داشت و شاهانه به کار بر می خواست ،در اداره امور به همان گونه شایستگی داشت که در کشورگشایی های حیرت انگیز خود ،به شکست خوردگان به بزرگواری رفتار می کرد ،پس مایه شگفتی نیست که یونانیان درباره وی داستان های بیشمار نوشته واو را بزرگترین پهلوان جهان ،پیش از اسکندر دانسته باشند .آن چه به یقین می توان گفت این است که کوروش زیبا و خوش اندام بوده ،چه پارسیان تا آخرین روز های دوره هنر باستانی خویش به وی همچون نمونه زیبایی اندام می نگریسته اند .دیگر این که وی موسس سلسله هخامنشی یا سلسله "شاهان بزرگ "است ،که در نامدارترین دوره تاریخ ایران بر آن بر زمین حکومت می کرده اند،دیگر آن که کوروش سربازان مادی و پارسی را چنان منظم ساخت که به صورت قشون شکست ناپذیری درآمد بر ساردیس و بابل مسلط شد ،و فرمانروایی اقوام سامی را بر باختر آسیا چنان پایان داد که،تا هزار سال پس از آن دیگر نتوانستند دولت و حکومتی بسازند،تمام کشورهایی را که قبل از وی در تحت تسلط آشور ،بابل ، لیدیا و آسیای صغیر بود ضمیمه پارس ساخت ،و از مجموع آن ها یک دولت پادشاهی و امپراطوری ایجاد کرد که بزرگترین سازمان سیاسی قبل از دولت روم قدیم ، و یکی از خوش اداره ترین دولت های همه دوره های تاریخی به شمار می رود .

آن اندازه که از افسانه ها برمیآید ،کوروش از کشور گشایانی بوده است که بیش از هر کشور گشای دیگری او را دوست می داشته اند ،و پایه های سلطنت خود را بر بخشندگی و خوی نیکو قرار داده بود .دشمنان وی از نرمی و گذشت او آگاه بودند ،و به همین جهت در جنگ با کوروش مانند کسی نبودند که با نیروی نومیدی می جنگ دومی داند چاره ای نیست جز این که بکشد یا خود کشته شود .یکی از ارکان سیاست و حکومت وی آن بود که ،برای ملل و اقوام مختلفی که اجزای امپراطوری او را تشکیل می دادند ،به آزادی عقیده دینی و عبادت معتقد بود ،این خود می رساند که بر اصل اول حکومت کردن بر مردم آگاهی داشت و می دانست که دین از دولت نیرومند تر است .به همین جهت است که وی هرگز شهر ها را غارت نمی کرد و معابد را ویران نمی ساخت ،بلکه نسبت به خدایان ملل مغلوب به چشم احترام می نگریست  و برای نگاهداری پرستشگاه ها و آرامگاه های خدایا ن از خود کمک مالی نیز می کرد.حتی مردم بابل ،که در برابر او سخت ایستادگی کرده بودند ،در آن هنگام که احترام وی را نسبت به معابد و خدایان خویش دیدند ،به گرمی بر گرد او جمع شدند و مقدم او را پذیرفتند . هر وقت سرزمینی را می گشود که جهان گشای دیگری پیش از وی به آن جا نرفته بود ،با کمال تقوی و ورع ،قربانی هایی به محل تقدیم می کرد .مانند ناپلئون ،همه ادیان را قبول داشت و میان آن ها فرق نمی گذاشت ،و با مرحمتی بیش از ناپلئون به تکریم خدایان می پرداخت.  

منبع : تاریخ تمدن ویل دورانت 

نوشته شده در تاریخ جمعه 23 مهر 1389    | توسط: محمد عابدی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

در باب باب

 

علی محمد شیرازی ملقب به باب در سال1260 قمری( زمان محمد شاه قاجار) ،مدعی شد که نایب امام عصر مهدی منتظر(عج) است  وی بعدا مدعی امامت ، نبوت و الوهیت شد.در این مقال به درج نامه ای از ناصرالدین میرزا ولیعهد که در ان زمان در تبریز حضور داشته است ،می پردازیم که آن را در مورد وی به پدرش محمد شاه نگاشته است.

"هو الله تعالی شانه .قربان خاک پای مبارکت شوم .در بابِ باب که فرمان قضا جریان صادر شده بود ،که علما طرفین را حاضر کرده با او گفتگو نمایند ،حسب الحکم همایون محصل فرستاده با زنجیر از ارومیه آورده ،به کاظم سپرده ،ورقه به جناب مجتهد نوشت که امده به ادله وبراهین وقوانین دین مبین گفت وشنید کنند .جناب مجتهد در جواب نوشتند که از تقریرات جمعی معتمدین وملاحظه تحریرات این شخص بی دین ،کفر او اظهر من الشمس و اوضح من الامس است .بعد از شهادت شهود ،تکلیف راعی مجددا در گفت و شنید نیست .لهذا جناب آخوند ملا محمد و ملا مرتضی قلی را احضار نمود و در مجلس از نوکران این غلام امیر اصلان خان و میرزا یحیی و کاظم خان ایستادند. اول حاجی ملا محمود پرسید که مسموع می نمود که تو می گویی من نایب امام هستم وبابم و بعضی کلمات گفته ای که دلیل بر امام بودن ،بلکه پیغمبری توست .گفت :بلی حبیب من! قبله من!نایب امام هستم و باب هستم و آن چه گفته ام و شنیده اید راست است .اطاعت من بر شما لازم است به دلیل "ادخلوا الباب سجدا"و لکن این کلمات را من نگفته ام ،آن که گفته است ،گفته است.پرسیدند گوینده کیست ؟جواب داد آن که به کوه طور تجلی کرد .

روا باشد انا الحق از درختی                              چرا نبود روا از نیکبختی

منی در میان نیست. این ها را خدا گفته است .بنده به منزله شجره طور هستم .آن وقت در او خلق می شد ،الان در من خلق می شود ،و به خدا قسم کسی که از صدر اسلام تاکنون انتظار او را می کشیدید ،منم. آن که چهل هزار علما منکر او خواهند شد منم.

پرسیدند :این حدیث در کدام کتاب است که چهل هزار علما منکر خواهند گشت؟

گفت اگر چهل هزار نباشد چهار هزار که هست .ملا مرتضی قلی گفت :بسیار خوب.تو از این قرار صاحب الامری .اما در احادیث هست و ضروری مذهب است که ان حضرت از مکه ظهور خواهند فرمود ،ونقبای جن و انس با چهل و پنج هزار جنیان ایمان خواهند آورد ،و مواریث انبیاء از قبیل زره داوود و نگین سلیمان و ید بیضاء به آن جناب خواهند بود .کو عصای موسی و کو ید بیضاء؟

جواب داد که ماذون به آوردن این ها نیستم .

جناب آخوند ملا محمد گفت غلط کردی که بدون اذن آمدی .بعداز آن پرسیدند که از معجزات و کرامات چه داری ؟

گفت :اعجاز من این است که ب

رای عصای خود آیه نازل می کنم .و شروع کرد به خواندن این فقره :"بسم الله الرحمن الرحیم .سبحان الله القدوس السبوح الذی خلقت السموات و الارض کما خلق هذه العصا آیة من آیاته "إعراب کلمات را به قاعده نحو غلط خواند .تاء سموات را به فتح خواند گفتند مکسور بخوان .آن گاه الارض را مکسور خواند .امیر اصلان خان عرض کرد :اگر این قبیل فقرات از جمله ایات باشد من هم توانم تلقین کرد "الحمد الله الذی خلق العصا کما خلق الصباح والسماء " باب خجل شد.بعد از آن حاج ملا محمود پرسید که در حدیث وارد است که مامون از جناب رضا (ع)سوال نمود که دلیل برخلافت جد شما چیست ؟حضرت فرمود آیه ی انفسنا .مامون گفت "لولا نسائنا" حضرت فرمود "لولا ابنائنا".سوال و جواب را تطبیق بکن و مقصود را بیان نما .ساعتی تامل نموده و جواب نگفت.بعد از این مسائلی از فقه و سایر علوم پرسیدند ،جواب گفتن نتوانست. حتی از مسائل بدیهیه فقه از قبیل شک و سهو سوال نمودند ندانست و سر به زیر افکند .باز از آن سخن های بی معنی آغاز کرد که همان نورم که به طور تجلی کرد زیرا که در حدیث است که آن نور ،نور یکی از شیعیان بوده است.

این غلام گفت از کجا آن شیعه تو بوده ای ؟شاید نور ملا مرتضی قلی بوده باشد .بیشتر شرمگین شد و سر به زیر افکند .چون مجلس گفت و گو تمام شد،جناب شیخ الاسلام را احضار کرده ،باب را چوب مضبوط زده ،تنبیه معقول نموده ،و توبه و بازگشت و از غلط های خود انابه و استغفار کرد و التزام پا به مهر سپرده که دیگر این غلط ها نکند ،و الان محبوس و مقید است منتظر حکم اعلی حضرت اقدس همایون شهریاری روح العالمین فداه است . امر،امر همایون است. "   

این نامه خود گویای نقصان عقل و اختلال مشاع رهبر بابیان وبهاییان جهان است که به او تاسی دارند

 

نقل از کتاب گفت وشنود سید علی محمد باب با روحانیون تبریز

نوشته شده در تاریخ جمعه 23 مهر 1389    | توسط: محمد عابدی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

طاهر ذوالیمینین

طاهربن حسین موسس سبسله طاهریان در سال 159 قمری در پوشنگ در خراسان بزرگ (در نزدیکی هرات که امروزه در خاک افغانستان واقع است )به دنیای پر از تزویر پا گذاشت .دوران کودکی و نو جوانی را در رکاب پدرش که پیکی از سرداران سپاه بنی عباس بود؟،به آموزش فنون رزم پرداخت تا خود به یک سپاهی ورزیده بدل گشت .و در سن 22سالگی به حکومت پوشنگ رسید.

در سال 194 هارون الرشید پنجمین خلیفه عباسی مرد. ولی قبل از مرگ پسرش امین را به خلافت برگزید و مامون را که برخلاف امین از مادری ایرانی بود به ولایتعهدی و فرمانروایی خراسان  برگزید ،تا بعد از امین خلیفه باشد.اما امین خیلی زود وصیت پدر را زیر پا نهاد و مامون را از ولایتعهدی بر کنار نموده و پسر خود موسی را به جای او انتخاب نمود .

این جا بود که نقش طاهر برای نوشتن تاریخ برجسته می گردد چرا که مامون از این کار برادرش خشمگین شد و سپاه خراسان را به فرماندهی طاهر به جنگ سپاه عراق و به سوی بغداد(پایتخت خلفای عباسی)فرستاد.وی در طول سه سال در درگیریهای گسترده ای موفق شد که لشگریان عراق را در هم بشکند و بغداد را فتح کند .و دستور به کشتن امین داد .

بعد از آن به پاداش خدماتش به مدت پنج سال فرمانروای بغداد گردید .در آن زمان مامون ،خود در مرو (مرکز حکومتش)اقامت داشتدر سال 202 به خدمت امام رضا رسید وحکم ولایتعهدی ِمامون را به وی ابلاغ نمود واولین کسی بود که با وی بیعت نمود منتهی با دست چپ . و در برابر ابراز شگفتی امام به وی گفت چون با دست راست با مامون بیعت نموده ام به همین خاطر با دست چپ با شما پیمان وفاداری می بندم . بعدها که مامون جریان را متوجه شد به وی لقب ذو الیمینین دا د (یعنی دارای دو دست راست ) .و بعد از این که در سال 205 پایتخت دوباره به بغداد بازگشت ،طاهر هم به فرمانروایی خراسان رسید .

و اما دو سال بعد نقطه عطفی در زندگی طاهر به وجود آمد . که نام وی را در تاریخ ایران زمین از بقیه نام ها متمایز نمود .وی در سال 207 ق نام و دعا بر خلیفه را از خطبه های نماز جمعه حذف نمود .و این به این معنا بود که او را به عنوان خلیفه نمی شناسد و قائل بر خویش است . امری که به قیمت جانش تمام شد و به وسیله زهر توسط یکی از مزدوران خلیفه کشته شد.یادش به خیر و نامش گرامی باد.

منبع :کتاب طاهر نوشته سید جواد مهدوی

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 23 مهر 1389    | توسط: محمد عابدی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

بهرام گور

بهرام گور :عشق شکار یا عبرت تاریخ

خیام در وصف بهرام سروده است:

بهرام که گور می گرفتی همه عمر                                     دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟

 

بهرام پنجم   پسر یزدگرد اول بعد از مرگ پدر به پادشاهی رسید .اما نه به آسانی .موبد  موبدان حکم داده بود که از بین بهرام و خسرو دیگر شاهزاده ایرانی آن کسی شاه شود که بتواند تاج سنگین شاهی را از بین دو شیر درنده و وحشی بیرون بکشد .در این جنگ نابرابر خسرو نتوانست از پس شیر ها بر آید .اما بهرام با شجاعت و شهامتش توانست تاج را برباید و پادشاه ایران و ممالک تابعه گردد.

در طول دوران پادشاهیش (البته اگر خوشی ها و شکارها یش اجازه می داد) به چندین جنگ پرداخت .

از جمله این که اقوام شرقی را از مرز های ایران بیرون راند .اما از پس رم ها بر دنیامد و شکست خورد و مجبور شد که آزار اذیت را از عیسویان مورد حمایت روم بردارد

 و در نهایت روزی که بهرام به دنبال شکار گور خر از سپاهیانش دور شده بود ،در مردابی گرفتار آمد و فریاد کمک خواهیش به گوش هیچ کس نرسید .این بود عاقبت پادشاه به ظاهر شجاع و جسور ساسانی که از پس گور بر نیامد  .

منبع: کتاب بهرام گور نوشته شهناز صاعلی       

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 23 مهر 1389    | توسط: محمد عابدی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^