
سید جمال عکس شاگرد سرافراز خود (میرزا رضا کرمانی )که
بالای دار بود ،را دید و با صدایی
اندوهگین اما شور آفرین به دوستانش گفت :"ببینید !او را بالاتر از خود جای
داده اند تا اشاره ای باشد که دیگران از او پست تر ند "
مرد چهار فصل بعد از آن به
دستور سلطان عبدالحمیددر خانه ای در استانبول ،بازداشت شد .تعدادی
نگهبان خانه اش را تحت نظر گرفتند .با این بهانه که می خواهند از جان او پاسداری
کنند .سلطان بیشتر از هر کس از سید جمال هراسان بود .در همه جا پیچیده بود که او
رمان قتل ناصرالدین شاه را داده است .و سلطان با خود می اندیشید که از کجا معلوم
اندیشه قتل او را در سر نپرورانده باشد ،اما مانده بود که با او چه کند . نه توان
راندنش را داشت و نه جرئت از میان بردنش را . زیر شار دولت ایران هر روز تصمیم
تازه ای می گرفت ،اما اراده به انجام رساندن هیچ تصمیمی را نداشت.
مرد جاده ها آکنده از اندوه و تنهایی هم چنان در قفس
طلایی خود زندانی بود .احساس می کرد که به پایان راه رسیده است .دیگر کسی به سراغ
او نمی آمد .با آن همه شور و هیجان ،با آن اندیشه های بلند و آن همه آرزو های دراز
هیچ گاه این همه احساس تنهایی و نا امیدی نکرده بود .حتی در سخت ترین روز های
مبارزه با استعمار ،در هندوستان ،افغانستان،و یا در مصر و ایران .تا به حال آزاد و
رها بود و پا در راه ،اما اکنون ،پرنده ای بود بال و پر شکسته .اندوه و تنهاییش آن
قدر عمیق بود که دست به قلم برد و غم انگیز ترین نامه عمرش را نوشت :
"من در موقعی این نامه را به دوست عزیز خود می
نویسم که در محبس محبوسم و از ملاقات دوستان خود محرومم. نه انتظار نجات دارم و نه
امید حیات . نه از گرفتاری متالم و نه از کشته شدن متوحش . خوشم بر این حبس و خوشم
بر این کشته شدن . حبسم برای آزادی نوع (هم نوعان )،کشته می شوم برای زندگی قوم .
ولی افسوس می خورم از این که کشت های خود را ندرویدم . به آرزویی که داشتم نایل نگردیدم
.شمشیر شقاوت نگذاشت بیداری ملل مشرق را ببینم .دست جهالت فرصت نداد صدای آزادی از
حلقوم امم مشرق بشنوم . ای کاش من تخم افکار خود را در مزرعه مستعد ملت کاشته بودم
!چه خوش بود تخم های بارور خود را در زمین شوره زار سلطنت فاسد نمی نمودم .آن چه
در آن مزرعه کاشتم به نمو رسید ،هر چه در این زمین کویر غرس نمودم ،فاسد گردید .
در این مدت هیچ یک از تکالیف خیرخواهانه من به گوش سلاطین مشرق زمین فرو نرفت.همه
را شهوت و جهالت مانع از قبول گشت .
امیدواری ها به ایرانم بود ،اجر زحماتم را به فراش
غضب (جلاد ) حواله کردند . با هزاران وعده و وعید به تراکیا (ترکیه )احضارم کردند
،این چنین مغلول و مقهورم نمودند غافل از این که انعدام صاحب نیت ،اسباب انعدام
نیت نمی شود. صفحه روزگار حرف حق را ضبط میکند.
باری من از دوست گرامی خود خواهشمندم این آخرین نامه
را به نظر دوستان و هم مسلمانان ایرانی من برسانید و زبانی به آن ها بگویید شما که
میوه رسیده ایران هستید !برای بیداری ایران دامن همت به کمر زده اید ،از حبس و
قتال (کشته شدن ) نترسید ،از جهالت ایرانی خسته نشوید ،از حرکات مذبوحانه سلاطین
متوحش نگردید. با نهایت سرعت بکوشید ،با کمال چابکی کوشش کنید . طبیعت با شما یار
است و خالق طبیعت ،مددکار.
سیل تجدد به سرعت به طرف مشرق جاری است ،بنیاد حکومت
مطلقه منعدم شدنی است .شما تا می توانید در خرابی اساس حکومت مطلقه بکوشید . نه به
قلع و قمع اشخاص .شما تا قوه دارید در نسخ عاداتی که میانه سعادت و ایرانی ،سد
سدید (استوار )گردیده کوشش نمایید ،نه در نیستی صاحبان عادات ،هر گاه بخواهید به
اشخاص مانع شوید وقت شما تلف می گردد . اگر بخواهید به صاحب عادت سعی کنید ،باز آن
عادت دیگران را بر خود جلب می کند . سعی کنید موانعی را که میان الفت شما و سایر
ممالک شده ،رفع نمایید . گول عوام فریبان را نخورید "
مرد جاده ها دیگر نمی توانست لباس های گوناگون بپوشد
و خود را پشت نام های مختلف پنهان کند . او اکنون خود خودش بود مردی شصت ساله و
ایرانی که کودکی هایش را در کوچه باغ های روستایش -اسد آباد – به جا گذاشته بود
،بزرگسالی اش را در آغوش جاده ها و دریاها سپری کرده بود و اکنون دیگر هیچ جاده ای
به روی او آغوش نمی گشود ،مگر جاده یکطرفه مرگ. مرگی ناجوانمردانه ،در حالی که یک
عمر برای پاس داشتن زندگی جنگیده بود .چهار سال ،تنها چهار سال کافی بود که سید
جمال زنده بماند و به بار نشستن نهال آرزوهایش را ببیند . نهالی هر چند کوچک و
شکننده که با امضای فرمان مشروطیت به دست شاه پا گرفت ،اما تقدیر چنین بود که او
با مرگی مرموز از دنیا برود.در شبی مشکوک ،به درد دندان دچار شد . درد آن چنان
بالا گرفت که خدمتکارش را به دنبال پزشک فرستاد .خدمتکار که خود از مامور های مخفی
سلطان بود به سراغ پزشک ویژه سلطان رفت تا مرگ سید جمال هم چنان در پرده ابهام
باقی بماند . همان گونه که بسیاری از فراز و فرود های زندگی اش هم چنان راز آلود
باقی مانده است .
از درد به خود می پیچید که پزشک از راه رسید کیف خود را باز کرد دارویی از آن بیرون آورد به
دهان او مالید و سراسیمه از خانه بیرون رفت .
درد بالا گرفت ،اما هیچ کس نمی توانست به او کمک
کند.دیگر از هیچ کس کاری بر نمی آمد خانه او زیر نظر ماموران سلطان قرار داشت و
رابطه اش با همه دوستان و آشنایان بریده شده بود . نه یار و همدمی داشت و نه همسر
و فرزندی .دردی جان گداز به پاداش همه تلاش ها و مبارزه هایش.
ظهر روز بعد ،دیگر به سختی نفس می کشید. نفس هایی
همچون آخرین شعله های یک شمع ،بلند و کشیده. شمعی که هستی خود را برای روشنایی
بخشیدن به دیگران ،چکه چکه نثار کرده بود.
دو نفر لالای ( غلامانی که برای حفظ راز زبانشان را
می بریدند )سیاه،شبانه از سوی سلطان به خانه سید جمال آمدند . جنازه او را شست و
شو دادند ، در تابوت گذاشتند و به گورستانی دور افتاده بردند و به خاک سپردند .مرگ
سید جمال اگر چه غم انگیز بود ،اما شور و ولوله ای در جهان انداخت .او در طول عمر
کوتاه خود آن چنان تاثیرگذار بود که تاریخ بسیاری از کشور های اسلامی را تغییر داد
.با حرف های آگاهی بخش خود ،مردم بسیاری را اگاه و هوشیار ساخت و از همه مهم تر در
فکر و اندیشه دینی تحولی به وجود آورد .با نگاه تازه ای که به دین داشت و با
اندیشه دینی و شخصیت آرمانی اش با آن حقیقت گویی و حقیقت جویی که در وجودش نهفته
بود . همان صفت هایی که باعث شد بسیاری از مسلمانان او را به عنوان الگویی برای
مبارزه برگزینند.
قرن نوزدهم رو به پایان بود . سید جمال با آن که در
این قرن زیسته بود ،اما اندیشه های اصلاح گرایانه اش متعلق به قرن آینده بود .
بسیاری از کشورهای مسلمان در این قرن به استقلال رسیدند سید جمال با روزنامه هایش
،شمس النهار در افغانستان،عروه الوثقی و ضیاءالخائفین در لندن بذر انقلاب را در
ممالک اسلامی می کاشت .در طول عمرش بیش از پانصد نامه در رابطه با اوضاع جهان
اسلام و راه های مقابله با استعمار انگلیس به بزرگان و علماء نگاشت که تنها یکی از
آن ها ( نامه به مرجع تقلید شیعیان در نجف ) منجر به صدور اعلان فتوای معروف حرام
بودن استعمال توتون و تنباکو شد .در مصر انجمن وطنی را تاسیس نمود که در عرض ده
ماه تعداد اعضای آن بالغ بر بیست هزار نفر گردید و تنها یک مورد از ممنوعات انجمن،
منع استفاده از کالای خارجی بود.همه این کار ها دلهره و اضطراب بر پیکره استعمار
پیر انگلیس وارد می نمود و آنها را با خود دشمن می ساخت .
او تنها مرد سیاست نبود بلکه صاحب اندیشه و تفکر
بود،با هوشی سرشار و استعدادی درخشان . دیدگاه های فلسفی غرب را به خوبی می شناخت
و آن ها را به نقد می کشید .نوشته های بسیاری در این باره از خود به جا گذاشت .از
همه این ها گذشته در عالم اخلاق و عرفان و
دیانت نیز استخوان ریز کرده بود و از دروغ و دورویی ،بیزار . همیشه خداوند را به
یاد داشت و در همه کارها به او پناه می برد .
مرد جاده ها به پایان سفر خود رسیده بود. مردی با پیشانی بلند ،گیسوی چین چین تا بن گوش
،بینی خوش ترکیب ،ریش فلفل نمکی ،اندام کوتاه ،چشم های سیاه و انگشتان نازک و خوش
نما . مردی با صدای شور آفرین که در فضا طنین انداز ماند و جسمی که در یکی از
خاموش ترین گورستان های استانبول آرام گرفت ،درست پای یک درخت سرو بلند ، سروی
همچون خود او آزاده و رها.
جسد سید جمال تا پنجاه سال پای همان درخت سرو باقی
ماند تا این که افغانی ها استخوان های او را از دولت ترکیه طلب کردند ،چرا که آن
مرد آزادیخواه را از آن ِ خود می دانستند . اکنون همه کسانی که روزی او را از خاک
خود رانده بودند ،استخوان هایش را از آن ِ خود می دانستند.
استخوان های سید جمال را از گور بیرون آوردند و با
یک هواپیما به افغانستان بردند .غافل از این که اندیشه های او مرز های جغرافیایی
را درهم خواهد درنوردید و در کشورهای اسلامی شور و ولوله ای به پا خواهد کرد .
منبع:کتاب سید جمال الدین اسد آبادی نوشته محمد کاظم مزینانی
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 مهر 1389 | توسط:
محمد عابدی | |
نظرات()
===================================================================
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^